������� ������...
����������� �������� ��
������ ����!�
گاهی بغض هوای عشق راابری می کند ای کاش می شد...
������� ������...
����������� �������� ��
������ ����!�
*********
اززیرقرآن ردشد وبوسید آن را،
لبخندزد،یعنی خداحافظ برادر
بود و نبودخویش رادرکاسه ی آب،
حل کرده وپشت سرش پاشید،مادر
دست پدرپشت سرش آرام جنبید
انگار باغ پینه می رقصید درباد
یکباردیگر،کوچه هادیدند،کوچید
مردی دلیر ازروستای غیرت آباد
چشم انتظاردیدنت هستندهرشب،
فانوسها،پشت دریچه،شعله دردل
مادر کنارقاب عکست ایستاده
آیینه وقرآن گرفته درمقابل
می گفت یک روزازسفرمی آیی ای رود
گل می کندباردگر باغ امیدم
شب ها همیشه بانگاهی اشک آلود
چشم انتظارخنده ی صبح سپیدم
اوآمد،اما درغروبی تنگ ودلگیر،
یک آسمان خورشیدروی شانه اش بود
گوش زمین،گوش زمان،گوش ملایک
پر ازحقیقت های چون افسانه اش بود
باغ امیدمادران گل کرد ازنو
فصلی پر از آیینه و خون گشت آزاد
حالا کنارپنجره،فانوس ها،گرم
باهم بخواننداین بلندآوازه آواز:
ما رودنوریم و بدون شک همیشه
هستیم دررگهای سرخ عشق جاری
شب دردل سوزان ماجایی ندارد،
ما تاابد خورشیدمی مانیم،آری!
شراب از خوشه ی تاک تو پیداست
وطن،تو سرزمین عشق و خونی
ز حاصلخیزی خاک تو پیداست
تورفته ای جایت کبوتر می گذاریم
دیوارهای بغض را باهق هقی خیس
برداشته بر جای آن در می گذاریم
هرجا که سروی طعمه ی خشم تبرشد
خودرا به جای او صنوبر می گذاریم
لبخندرا بر هرلبی دیدیم،باشوق
نام قشنگش را برادر می گذاریم
شب های قدرت را برای مرگ ظلمت
بابونه گون خورشید برسرمی گذاریم
شب رنگ آبی هم اگر باشدسیاه است
زیرگلویش صبح خنجر می گذاریم
شقایق می چکد از نای سازم
شب قدر نگاهت را دل ای دل،
غزل می نالم و نی می نوازم
ماهم از...
یاددل بی ریات کرده
دیشو زیر بارون تا دم صبح
هی نالیده وصدات کرده
فهمیده تو اهل آسمونی
عمری تو نماز دعات کرده
قربون خدا که مثل تیهو
تو دشت دلم رهات کرده
تو رفتی،دل خدا پرستم
سجادشو جای پات کرده
یادش نمیره لحظه ی اول،
تو خندیدی او نگات کرده
قربون خدا که آفریدت
هر چند که بی وفات کرده!
***بهار۷۳**
تاکه گردن می نهددنیابه زیرتیشه ام
خون حیرت می چکدازچشم عاشق پیشه ام
ازخراب آباد بوی زندگانی می وزد
خاک بالا می رودازساقه ی اندیشه ام
چلچراغ تاک روشن می کندباغ مرا
باده چشمک می زنددرآسمان شیشه ام
درکویرم جای پای چشمه پیدامی شود
آب شادی می کنددرکوچه های ریشه ام
چشمه ی چشمم اگرچه آهو آبادی خوش است
گله گله شیرخوابیده میان بیشه ام
گرچه دیگربیستون راغصه ی فرهادنیست!
تشنه ی کوه است یارب باردیگرتیشه ام
*************
آمدی دریاکنارم سبزشد
چارفصل انتظارم سبزشد
سنگ بودم درغریب آبادزرد،
چشمه ساری درکنارم سبزشد
دشت آغوشی به رویم بازکرد
پونه گردجویبارم سبزشد
شوق باران شددلم،آنگاه اشک،
درنگاه بی قرارم سبزشد
ذوق ابروی تو خونبارش گرفت
زخم های بی شمارم سبزشد
آنقدرماندم به دار عاشقی،
تاکه آخرچوب دارم سبزشد
مرده بودم آمدی مثل مسیح
بازهم سنگ مزارم سبزشد
****
خوشه ای ازپنجره زارم نمی خواهدکسی؟!
ازدعالبریزم وباران درآغوش من است
زخمه ای ازهق هق تارم نمی خواهدکسی؟!
ابرلبخندم در اخمستان آهنپاره ها
بی تعارف مهر می بارم،نمی خواهدکسی؟!
بوته های صبح دارم توی زنبیل دلم
درشب اندوه می کارم،نمی خواهدکسی؟!
راهی شهرجنونم،عقل کل های زمین،
باخودم آشوب می آرم،نمی خواهدکسی؟!
نی لبک افتاده اینجاغرق آوازخدا،
باشد اینجایاکه بردارم نمی خواهدکسی!؟
نه،جوابی نیست،مثل اینکه دنیا مرده است،
آه،ویرانی دیوارم نمی خواهدکسی!!